سه‌شنبه



زیرسقف تنهائی، تنهای تنها
پائیز هر سال عمرم را شمردم
و هر زمستان را
به امیّد آخرین گذراندم
زیرسقف تنهائی
بی شما بی عشق
بی همهمه شورها
زین همه خلوت
زین همه سکوت
زین مرور ملال آور زمان
از عمق تنها حنجره ام
که مثل نگاهم
سالها خاموش مانده بود
تنهاترین فریاد را
به مانندی داد
رها ساختم
و شما
– ای همه بیداد،
همه سرشار از بی عاطفه گی -
نشنیدید
و بی توجه نگاهی
گذشتید
و من باز
- تنهای تنها –
زیر سقف تنهائیم ماندم
زیرسقف تنهائی
برای رسیدن عشقی
لحظه ها را شمردم
و تنهای تنها
برای رهائی از تنهائی
بخاطر دیدن تو
- که نمیدانم کیستی-
همه وقتم را،نه فقط شمردم
بلکه
با ترنّم شکننده هِق هِق
لحظه لحظه اش را خوردم
و فقط به تو
آغازرویش،پایان انتظار
اختتام هِق هِق تنهائی
اندیشیدم
و پیله تنهائی را
با دستان باکره ام
دریدم
و خودم را آراستم
زیرسقف تنهائی
ولیکن
نه به شکلِ تنهائی
بلکه این بار
به رسم عاشقی
قلبم را بدستم گرفتم
دلم را به راهت گشودم
و چشمم را
با دریا دریا لبخند
در کادوی محبّت پیچیدم
و به استقبالت آمدم
و امّا تو
-ای همه خوب،
همه مهربانی-
نیامدی
و من ندیدمت
و باز تنهای تنها
زیراین سقف تنهائی
ماندم
و به یاد تو
مثل یک عاشق
آرام آرام گریستم



در بياباني دور
كه نرويد جز خار
كه نخيزد جز مرگ
كه نجنبد نفسي از نفسي
خفته در خاك كسي
زير يك سنگ كبود
دردل خاك سياه
مي درخشد دو نگاه
كه به ناكامي ازين محنت گاه
كرده افسانه هستي كوتاه
باز مي خندد مهر
باز مي تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
سوي صحراي عدم پويد راه
با دلي خسته و غمگين همه سال
دور از اين جوش و خروش
مي روم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ كبود
تا
كشم چهره بر آن خاك سياه
وندرين راه دراز
مي چكد بر رخ من اشك نياز
مي دود در رگ من زهر ملال
منم امروز و همان راه دراز
منم اكنون و همان دشت خموش
من و آن زهر ملال
من و آن اشك نياز
بينم از دور در آن خلوت سرد
در دياري كه نجنبد نفسي از نفسي
ايستادست كسي
روح آواره كسيت
پاي آن سنگ كبود
كه در اين تنگ غروب
پر زنان آمده از ابر فرود
مي تپد سينه ام از وحشت مرگ
مي رمد روحم از آن سايه دور
مي شكافد دلم از زهر سكوت
مانده ام خيره به راه
نه مرا پاي گريز
نه مرا تاب نگاه
شرمگين مي شوم از
وحشت بيهوده خويش
سرو نازي است كه شاداب تر از صبح بهار
قد برافراشته از سينه دشت
سر خوش از باده تنهايي خويش
شايد اين شاهد غمگين غروب
چشم در راه من است
شايد اين بندي صحراي عدم
با منش سخن است
من در اين انديشه كه اين سرو بلند
وينهمه تازگي و شادابي
در
بياباني دور
كه نرويد جز خار
كه نتوفد جز باد
كه نخيزد جز مرگ
كه نجنبد نفسي از نفسي
غرق در ظلمت اين راز شگفتم ناگاه
خنده اي مي رسد از سنگ به گوش
سايه اي مي شود از سرو جدا
در گذرگاه غروب
در غم آويز افق
لحظه اي چند بهم مي نگريم
سايه مي خندد و
مي بينم واي
پدرم مي خندد
پدرم اي پدر خوب
اين چه روحي است عظيم
وين چه عشقي است بزرگ
كه پس از مرگ نگيري آرام
تن بيجان تو در سينه خاك
به نهالي كه در اين غمكده تنها ماندست
باز جان مي بخشد
قطره خوني كه به جا مانده در آن پيكر سرد
سرو را تاب و توان
مي بخشد
شب هم آغوش سكوت
مي رسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
باز رو كرده به اين شهر پر از جوش و خروش
مي روم خوش به سبكبالي باد
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فرياد

site hit counter